بیست و چندمین جشنواره دیونیزوس

حکایت برگزاری چندمین جشن بین المللین دیونیزوس در عهد باستان

آورده اند که در عهد باستان جهت برگزاری چندمین جشنواره بین المللین دیونیزوس جارچیان در کوی برزن به راه افتادند که ایها الناس به هوش باشید وبه گوش که جشنواره چندم (این عدد در روایات مختلف به شکلی متفاوت ذکر شده است) در راه است ومدیران مدبر تیاتر برآنند که این قسم را به صلابت وکیاست وسیاست حمایت وعدالت ونیزعدالت بربگزارند تا هیچ گزافی در میانه نباشد. شیخ ابومحجور(که پیش از این روایت ملاقات وی را با مدیران مدبر تازه به میز رسیده نقل کردم) بشنید فراخوان جارچیان خوش سخن را وخویشتن را ندا همی داد که چه نشسته ای شیخ که عدالت وحمایت اندر راه است. دست به صندوقچه اش برد وچندین دست نبشته را که فرنگیان پی اسش می خوانند، بیاورد، گرد و خاک وخس وخاشاک از آن برگرفت وبا اختیار نمودن یک درشکه ی دربست به سوی دبیران مدبر شتافت،در بیت الدبیر همه چیز از کاتبان ومُنشیان وکشتی گیران ورَسن اندازان ومعرکه گیران وقصابان وبقالان دید، الا دبیر المُدبرین که آوازه اش نیوشیده بود. شیخ این را هم به فال نیک گرفت(البته هنوز هم محققان وپژوهشگران رمز نیک بودن این فال را کشف نکرده اند) واز کاتبان ومَُنشیان مجالی خواست بلکه چند کلامی با دبیر سخن براند در این مقال،مُنشی ای زیباروی وشیرین سخن بر اریکه ی مُنشیانه خود یَله داده بود، همه نوع آداب احترام را به جا ی بیاورد وبفرمود دیداردبیرالمُدبیرین راسخت حوصله باید و انتظار بباید وچنین شد که دل بر شیخ خوشگوار گشت وبا خویشتن اندیشیده بود که این مرتبه، نوبه ی آشتی با میدانِ بازی است که فرنگیان تیاترش می خوانند، که گویا زمان از میانه ی روز گذشته بود وهنوز انتظار ابومحجوربرای دیداردبیرالمدبرین به سر نیامده بود، در همین احوال وافکار بود که مُنشیان شیرین سخن نزد وی شدند وندا بدادند که 8ساعت وقت کاروخدمت به هنرمندان تمام است ودبیرالمدبیرین بیچاره ی ما هنوز وهنوز در میانه ی جلساتی با بزرگان قوم غوطه می خورد، ویک صدا شعار بدادند که اینک وقت، وقت سپاسگزاری ازرشادت ها شهامت ها وایثار وفداکاری  وی]دبیرالمدبرین[ است که نه خانه دارد ونه زندگی تا این جشن های دیونیزوسی پدیدار گردد و به آخر رسد و ایشان را مجالی به غنیمت به دست آید وما را بار دهد. شیخ دست نبشته ی]نمایشنامه[ خویشتن بداد وبگفت همانا منم شیخ ابو محجور که روزگاری تألیفات وتعلیقاتی بر بوطیقا ی شیخ وشیوخ مِستِر ارسطو نگاشتم وکسان وکسانی بودند که بشناختندم به کف وسوت وهورا اکنون شما جوانان را... که منشیان وکاتبان فی الجمله ودر میانه ی سخن شیخ یک صدا بگفتند ما همگی از ارادتمندان هنرمندان این مرز و بومیم وباشد تا توفیق خدمت مرایشان را بیابیم هرچند که نشناختیمی شما را به آثار واحوال، زیراک درس ومشق دارالعلممان که مشغولیم در هنراندوزی بدانجا انبوه است ومارا مجالی جهت پرداختن به تألیفات وتعلیقات نیست. شیخ ابو محجورسر به زیر افکند وقدری سکوت اختیار کرد – گویند در یکی از روزهای پاییزی که گذار دبیرالمدبرین به بیت الدبیر دیونزوسی افتاد، روایت آمدن شیخ ابومحجور بر وی نقل شد، حکایت به سکوت او که رسید، بگفتا که به گمانم شیخ از نگارش تألیفات وتعلیقاتش خجل گشته است وسکوت اختیار داشته، چراک این چند دست نبشته هرچند در دارالعلم بر ما می آموختندش نبشته ای بود بسی بی مایه وبی خردانه به این شوند، من که امروز دبیرالمدبرینم هیچگاه نخواندیمی این نوشته جات را ومرا هوش وکیاستی بود که بدون خواندن وحتا دیدن مجلد این تألیفات بی مایگی اش برمن آشکار گشت وبفهمیدمی که هیچ اندرون شان نیست به جز لاتااِلاتی خالی از اندکی جوهر علم ودانش وهنر. منشیان و کاتبان و...اشک شوق برگونه می ساییدند که مارا چه سعادتی دست داده است که با چنین مردی دانشمند وعالم وعادل همیار گشتیمی که چنین شجاعانه برچنان استادی ] شیخ ابومحجور[بتاختی و وی را درهم بکوفتی وقس علیهذا... وگفته اند که تا روز آغازین دیونیزوس کسی وی را ندید وکسی از وی کلامی نشنید -  واما ابومحجور سکوت بکرد ونسخه ای ازمتن ها را بداد وگویند برفت وبرفت وبرفت وهیچ گاه تا پایان جشنواره ی دیونیزوس در بیت الدبیر نیامد وپیکی هم گسیل نداشت که پاسخ بازخوانان زرشناس دارالدبیر را باز گیرد._ برخی نیزگفته اند که وی ]ابومحجور[ درسکوت کوتاه خود نتایج حاصله از خوانش متون را در ناصیه ی ندیده ی دبیرالمدبیرین ودارالدبیر دیده بود که آبی برای وی از آن جشن دیونیزوسی گرم نخواهد شد ......-

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حکایت ابومحجور

حکایت ابومحجور دست پوش به نقل از تاریخ تیاتر ابو محسن کاتب.

نقل است در دوران گمانه زنی وشایعه پراکنی و...برای برگزیدن شیخ ابو التیاتر به صدارت اداره عالیه امورتیاتر که در سلسله ذوزنقیان بود،چه بسیار بودند اشخاص وافراد که بسی خوشحال شدندی که چه نشسته اید که این مرد(ابوالتیاتر) خورشیدی تابان بر تیارت ما خواهد افروخت، دیگران گفتند که خورشید تابان از چه روست؟ سپید مویی ژاژ خواه برافروخت که ای نادان، خورشید تابان از آن روست که این مرد خود از قوم و قبیله ی تیاتریان واز تیره ی سیاه بوده است که البت نه چندان زمانی است که نقش  خویشتن را دگرگون نموده و به نقوش حاجی وامثالهم روی آورده است. ابومحجور دست پوش(بازیگر) بگفت:از همین روست که جامه ی صدارت به تن کرده است زیرا ایشان (جامعه سیاهان)هیچ یک تاکنون به چنین پست ومقامی دست نیازیده اند ونخواهند آزید، چراک ایشان زبانشان تند،شیرین وحقیقت گو وگردنشان باریک تر زمو است وبسیار خوش دست برای زدن وهر حاکمی که بیاد آدمی آیدی ودر تواریخ نوشتنی، روزی سه چهار دفعه هوس بکردی که گردن یک سیاه را بزدی یا از بلندی به زیر افکندی یا...نمونه اش دلاله قزی است وقس علیهذا...

برخی به معاونت سپیدموی ژاژخواه براو(ابومحجور) شوریدند که بذر نفاق می افکنی میان اهالی،چندی بگذشت وشیخ ابوالتیارت پس از ستاندن مرقومه ی صدارت عظمایی تیاتربه حجره ی صدارت بشد و بگفتا این حجره را درب نباید ونشاید،همانا دو تن کارگر زورمند بیاوردند و درب را بکندند وبه دور بینداختند...وهر کس از کس وناکس (که این دویومی میانشان نبود) بی دلهره اندر حجره صدارت بشدی وعرض حال بدادی و چای نیوشیدی وبا شیخ اختلاط همی بکردی وسپس به خانه بشدی(اگر خانه ای می داشتند)یومی به اصرار والحاح دیگران، ابومحجور دست پوش به تمنای یک اجرای چندین شبه در تکیه صدارتی به دیدار شیخ ابو التیاتر شتافت، اندرون حجره ی بی در بشدندی وساعت ها گفتمان بکردندی وشیخ او را احترام واکرام بسیار نهاد و]ابوالمحجور[  با خویشتن خویش بگفتا شایسته است تا این شیخ دل سوخته، به این تخت تکیه دارد، اجرایی مرادف بدارم که دور است که مارا اجرایی دست دهد ومدیری چنین لایق برتخت نشیند وقس علیهذا...

ابومحجور از صدارتخانه ی تیارت تا خانه ی خویش را به پای پیاده گز کرد واندیشید به همه ی آنچه گفته بود ونیوشیده بود...در خانه که می شد به خبر می آمدی که در میانه اختلاط با شیخ چه ها بگفتندی و چه ها بشدی ویاد می آوردندی که شیخ بگفتا مردان راه را(هنرمندان) راه باید و راه ندانند و شایسته است که ما راهشان ن

نُماییم تا هنری مردانِِ هنرمند، برتارک جهان هنر بنشینند از این راهنومایی ما،اگر و اگر چنین شود مارا از ایشان حمایت شاید وعزیزشان بداریم و بکاوییم در آثارشان وبه مدد علوم جدیده ی ارتباطی گُنده شان کنیم تا آن هنگام که به گنده گی کامل وقاطع رسیدند، مارا یاری رسانند تا در برابر آنان که بزرگ زاده شدند ویا به پایمردی خویشتن بدون بهره برداری از سوبسیدهای صدارتی بزرگ گشته اند ما را معاونت کنند تا بگوییم وبدانند(که) آنان را که ما گنده می کنیم بسی عظیم تر از هزاران بزرگ زاده است

و(ابومحجوب دست پوش-بازیگر-)به یاد آورد که(ابوالتیاتر) چگونه آه می کشید ومی فرمود "آه ابو محجور ما را نابوداندند این بزرگان بزرگ زاده"...ابوالمحجور انگشتان اشاره را به مدد انگشتان میانه رساند وبه اتحاد ایشان(انگشتان) سر کچلش را خواراند وبه فکر فرو همی رفت که این دور هم اجرا مارا نشاید ونباید،سپس وی درکنج خانه بیتوته کرد و به نگارش این سطور مشغول گشت.  

  

حکایت نامه ابوالاجرا

دوست دیرینه ام مجید امرایی عزیزلطف کرد ودر این تنگی جایی که گریبانگیر تئاتر شهر شده است جایی مجازی به من داد تا با هنرمندان تئاتر، از شاهراه مجازی سخن های حقیقی بگویم.چون حقیقت قدری تلخ است خواستم ذره ای شیرینش کنم ،امیدوارم تا آن روز که این جا را پس نگرفته اند، از حکایتهایی که نقل می کنم کسی دلگیر نشود که این روایت تاریخ است که هی تکرار می شودکسی هم توجهی ندارد.

حکایت نامه ی"ابوالاجرا"به نقل از تاریخ تیاترابومحسن کاتب

می گویند روزی آکتور نامی در ولایتی از ولایات به شتاب وبه قصد اجرایی پژوهشگرانه(چه حرف ها)وبا یک سبد گل پژوهنده به نام طرح با نخستین کاروان، خویشتن را به مرکز عظیم الجثه تیارت رساند تیارتی درآورد که آی منم آن پژوهنده ی اجراکننده وایضا... چشم بگرداند وپوست نبشته ای بر پوست آهوی ختن دیدکه عباراتی نغض از حمایات مدیران از آکتوران ولایات برآن نقش بسته بود. مدیرانِ مدبِر قوم بدیدند این آکتور نام، فریاد زیاده می زند ولاف به گزاف می گوید، فرمودند که :ای پژوهنده ی اجراکننده چه خوش آمدی که خوشمان آمد از آمدنت ،طرحت را کارشناسی باید(به این امید که کارشناس، لاف وی را به چند گزاف بیاراید وچماقی برسرش بکوباند ورمقی برایش باقی نماناند)القصه کارشناس بخواند واز همه جا بی خبر بفرمود که این طرح را اجرا بباید واجرا را پول شاید وپول، ایشان (آکتور نام)رانشاید. پژوهنده ی اجرا کننده بگفتا یا مدیر،مارا چه می شود در این روزگار بی پژوهشی ،مدیران مدبربدو گفتند برو با فلان کس و فلان شخص سخن بگو که ایشان سخن راست دارند در این مقال. پژوهنده نزد فلان کس وفلان شخص شد، بگفتا یا فلان، این پژوهش است واجرا وایضا پول نخواستمی و مرا به یک چاردیواری نیاز است، جهت انجام تمارین موضوعه ویک سالن جهت نمایاندن نتایج حاصله ای که فرنگیان تیارت نامند،چنانکه حضرتعالی واقفید به وفور، که حقیر در فلان مکتبخانه تهران آموخته ام فنون موضوعه رابا اخذ انواع فوائق وغیره...اکنون مرحمت می فرمایید یا فردا؟ فلان کس وفلان شخص برافروختند ومتفق القول شدند که ای پژوهنده ی اجراکننده،تو را چه می شود؟ نکند که به حال نومی در محل سمع خرگوش یا دراز گوش،که این طرح توسط خودمان داده شده است وتو را امکان اجرا نباید ونشایدونخواهد... پژوهنده ی اجراکننده بگفتا، تمنایی دارد این بنده ی حقیر، تا کنون طرحی ندیده ام که به قلم فلان کس وفلان شخص باشد ؟ خواسته ای دارم که همانا رویت این طرح است . فلان کس بگفتا،نیست ،یعنی هست در دسترس نیست که اگر بود به چون تویی نشان نمی دادیم وخودمان به دست همی گرفتیم و خودمان همی به اجرا رساندیمی وخودمان همانا به نظاره می نشستیم وخلاصه خودمان هزاران کار همی بکردیمی... فلان شخص سکوت اختیار کرد وخاموش طرح را به دندان کشید وبرفت .

 این حکایت را از تاریخ تیاتر ابو محسن کاتب نقل کردم که چند نتیجه از آن بگیرم:

1- در زمان وقوع حادثه ضمایر "تان" و"شان" هنوز کشف نشده بود یعنی تنها ضمیرانعکاسی موجود خودمان بود.

 2- در زمان وقوع حادثه،"خودمان" همان "خودشان" و"خودتان" بوده است .یعنی خودمان ها که دست به اجرایی می زدند نیازی نبود که خودتان وخودشان نیز کاری بکنند.

 3- در زمان وقوع حادثه وظایف هریک از "خودمان" ها و"خودتان" ها و"خودشان" ها روشن بوده است .یعنی خودمان ها با تواضع کامل مسئولیت خطیر در اختیار داشتن سالن ها ،حمایت های مالی واجرا در بهترین سالن ها را داشتند وخودشان ها نیزوظیفه خرید یک قطعه بلیط بیست هزار تومانی ودیدن نمایش را داشتند وخودتان ها قطعه بلیط های ده هزارتومانی تخفیف دار را خریداری نموده وبه دیدن نمایش ها پرداخته ودر پایان حدود نیم ساعت سرپا ایستاده وکف وگاه سوت های گوش خراش می زده اند.

 4- حالا شما چی فکر می کنید؟خودتان کی بود؟خودمان چی بود؟ وخودشان کجابود؟والان خودمان ها کجان؟لطفا گزینه چهارم را شما پیشنهاد بدید.

معرفی کتاب

کتاب"نظریه ی نمایش سیاه بازی"    نوشته: محسن سراجی  با مقدمه ای از استاد" خسرو حکیم رابط"    ویرستار: کهسا خلیلی    انتشارات قطره     شمارگان :1100نسخه   قیمت   3500تومان     محل عرضه کتابفروشی تئاتر شهر

در فهرست این کتاب علاوه بر مقدمه و پیشگفتار  مطالبی چون تبار شناسی سیاه بازی ،خیر مقدم - پیش پرده خوانی - نمایش سیاه بازی - رقص در نمایش سیاه بازی - شیوه ها وشگرد های سیاه بازی - وکتابنامه آمده است .

 

 

صفحه 1 از 2
صفحه بعدی